بدون عنوان
فاطمه جونم مریض شده ... همش امروز اینطوری میشد ... ova ... ova ... منم اینطوری میشدم ... خب چی شد ؟! دیدم یه کم سینش خس خس میکنه. بردمش دکترش. و اونم تایید کرد و براش دو تا شربت نوشت. شب ساعت 12 بهش شربتشو دادم . یکیش خیییلیی تلخ بود و همون موقع فاطمه حسابی جیغ و داد و ناله و ناز و عشوه و جیغ بازمو اینااااا تا خوابید البته چن باری هم موقع خوردن صدایی از خودش درمیاورد انگار تو گلوش گیر کرده و منم مث همیشه سککککککککته. خلاصه تا صبح نیم ساعت یه بار پا میشد ناله میکرد و گریه و منم بغلش میکردم و اینا... حالا نمیدونم بخاطر شربتست ؟ یا بخاطر بچه هایی که اونجا بودن و هی دور فاطمه جمع شدن و احتمالا از این ویروسه داشت...
نویسنده :
بهار
21:55


